تبليغاتX
...
نزاعی بین لبخند و اشک .. نزاعی بین شادیو غم ... بین آرامشو تلاطم .. بین سکوت و فریاد ..

بین عشق و تنفر ... بین رویا و واقعیت .. نزاعی بین سپیدو سیاه .. نزاعی بین شیطان و من

و زنی حیران .. و نگران تحیرش که مبادا عفونت کند ..

مرور می کنم .. تمام گذشته را تمام امروز را .. تمام رویاهایم را .. تمام خواسته هایم را ..

چه نا حق نابود می شوم .. و باز تو .. و باز این گذشته ی دست نیافتنی ..

نمی دانم چرا حرارت حضورت در لابه لای خاطره ها نمی تواند آنها را به آتش کشد ..

خاطره هایی بی رگ ...

و نا امیدی ای که مرا به مرگ دعوت می کند ..

می گذرد .. همه ی آنچه که باید بگذرد ...

و خدا می ماندو بس ...

+ نوشته شده در  87/08/09ساعت 19:45  توسط ronak  | 

گاهي وقتا پذيرفتن اشتباه و عذر خواهي واقعا راحت تر و بي درد سر ترو بهتر از پاشيدن يه مشت

توجيه بي سر و تهه .. هر چند حق با تو باشه ... !!!!

ولي يه وقتاييم هست ٬ توجيه كه چه عرض كنم گه خوردنتم طرفو راضي نمي كنه ..

.

چه خوب كه خدا خداست و كرمش بالاتر از هر تصوريه ..

وگرنه با اين اوضاعي كه داريم خوردنه همه ي فاضلاب دنيام جايي براي بخشش بوجود نمي آورد ..

...

از اون روحي كه خدا از وجود خودش در تو دميد ٬ حداقل يه چشمشو نشون بده ..

 

+ نوشته شده در  87/08/09ساعت 19:45  توسط ronak  | 

تو فوق العاده اي ... همين رو مي تونم بگم ..

وقتايي كه بلندم مي كني و ميذاريم رو پاتو دستاتو دورم حلقه مي كني ..

جاييكه دستاي بلند و پر قدرت سياهي براي لمسش كوتاهه ..

و ديواري بس قدرتمند كه هيچ ويرانگري قادر به تجاوز به لحظه هاي پرواز ما نيست ..

لحظه هاييكه قلبم گنجايش حتي لبخندت رو نداره ..

لحظه هاييكه از درك تموم مهربونيات مستعصل مي شم ..

..

خدا .. اون يه هفته رو سنگ تموم گذاشتي .. قادر به شكر گذاريت اون طور كه شايسته ي توست

 نيستم .. فقط تو بودي كه تو همه ي وجودم موج مي زدي .. هيچ اثري از خودم نميديدم .. چشماييكه

مات تصوير تو بود .. گوشاييكه فقط تو رو مي شنيد .. لباييكه فقط تورو مي خوند .. ريه هاييكه تو دمشون

بوديو من بازدمشون ..  قلبي كه از شدت هيجان ايستاده بودو تو با طنزي شيرين اونو گرفته بودي تو

مشتتو هي فشارش ميدادي تا زنده بمونم .. و سلولاييكه ديوانه وار رها از مسئوليت مي رقصيدند ...

و روحم : نوزاديكه چه به حق در آغوش مادرش آرام بود .. آرامشي كه هيچ وقت نمي تونه تو اسباب

بازياشو شكلات بيسكوييتاش پيدا كنه ..

+ نوشته شده در  87/08/09ساعت 19:45  توسط ronak  | 

مي خورم .. مي خوابم .. نفس مي كشم .. امتحان مي كنم .. تجربه مي كنم .. لذت مي برم ..

اشتباه مي كنم .. پشيمون مي شم .. بر مي گردم .. ياد مي گيرم .. گريه مي كنم .. مي خندم ..

سفيد مي شم .. سياه مي شم .. انتخاب مي كنم .. تلاش مي كنم .. مي رسم .. نمي رسم ..

مي چرخم .. مي رقصم .. مي ميرم

دارم زندگي مي كنم

و زير قضاوت هاي ناشيانه ي مردمان گند اين جهنم لگد مال مي شوم ..

.

و روزگار چه بي رحمانه دقايقم را مي بلعد ..

و تو خدا .. : چه شايسته خدايي مي كني ..

+ نوشته شده در  87/08/09ساعت 19:44  توسط ronak  | 

نه فقط اينكه نوزادي باشيمو از درون رحم مادري بيرون بياييم و زندگي را شروع كنيم به معناي تولد است

و نه فقط جدا شدن روح از بدن و كفن و دفن به معناي مرگ .. بلكه زندگي سراسر تولد و مرگ است  

زندگي سرشار است از لحظه هاي مرگ و تولد ..

و گاهي هم خودمان بايد سازنده اش باشيم ..

لحظه هاييكه احساس مي كني زندگي در تو مرده است و تو براي زندگي مرده اي ٬لحظه هاييكه مرگ در

تو متولد مي شود آن لحظه وقت آن رسيده كه نفس عميقي بكشي و مرگ را براي مرگ انتخاب كني

آن لحظه لحظه ايست كه بايد تولد را متولد كني ..

تولد در روزها و هفته ها و ماه ها نه .. تولد در يك لحظه به وقوع مي پيوندد .. فقط كافيست كه تصميم

بگيري در اين لحظه دوباره متولد شوي ..

سياهي ها را همراه با جسد مرگ دفن كن .. چون مي دانم و مي داني كه تولد پاك ترين لحظه ي حيات

و زندگيست ..

+ نوشته شده در  87/08/09ساعت 19:44  توسط ronak  | 

هيچ چيز اينقدر روم فشار نمياره به اندازه ي اينكه بخوام يه نفرو به زندگي اميدوار كنم

بخوام يه نفرو به سمت يك نگاه مثبت بكشونم .. بخوام حس پوچي رو از بين ببرم .. و چشمي رو براي

درك و حس زيبايي ها توانا كنم و هيچ كس نمي تونه منكر اين بشه كه اين جز در ايمان و توكل به او در

هيچ راه ديگه اي ميسر نيست .. 

و مي دونيم كه هر كسي فقط خودش مي تونه خودش رو تعالي ببخشه و تا اين مرحله بالا ببره ..

 و بي شك كار آسوني نيست .. ولي بايد جنگيد نبايد حس پوچي و بي هدفي زندگي مارو به هرز ببره .

و اون چيزي كه روم فشار مياره تلاشيست براي رهاييه آدميكه داره اين حساي كاذبو باور مي كنه ..

گاهي وقتا از خدا توقع دارم كه اون آستيناشو بالا بزنه و كاري انجام بده ..

مي خوام چونه اي رو بگيره و به سمت خودش بچرخونه و فرياد بزنه كه روتو به من كن و به من نگاه كن .

نمي دونم .. اگه همين يك ملاك تشخيص و تمايز باشه چي ؟ بين آدماييكه براي درك حقيقت تلاش كردند

و بهش رسيدن و آدماييكه خودشونو به چنگال بي رحم پوچي سپردن ..

و حتي درخواست ما براي كمك خدا بي فايدس .. آخه چطور ميشه تشخيص داد كه كدوم آدم با ارزش

تره كه از خدا بخوايم براي از بين رفتن ارزش وجوديه اون مانع بشه ؟؟؟ آخه چطور ميشه براي هدايت ٬ 

كسي را گزينش كرد ؟؟

هممون محتاجيم .. محتاج به باور حقيقت .. محتاج به باور خدا ..!!

+ نوشته شده در  87/08/09ساعت 19:43  توسط ronak  | 

لحظه هايي كه مهربانيت مهر خاموشي بر لبان گستاخ من مي زند و من قطره قطره آب مي شوم .

و چقدر شرمنده مي شوم وقتي كه سپاسم در هزارتوي نعمت هايت نيست و نابود مي شود ...

واي .. حالم بهتر از آنست كه زمين گنجايشم را داشته باشد ..

بلند شو خدا .. دقايقي رها كن خودت را از رياست طاقت فرساي آدميان .. بلند شو و دستت را به من

بده تا با نواي خوش زندگي كه به گوش هر كس نرسد دقايقي را بچرخيم و برقصيم ..

مي گذرد .. روز ها و لحظه ها و همه ي آنچه كه بايد بگذرد ..

و آنچه كه عدم تجربه اش باني حسرت مي شود نه آن زرق است و نه اين برق ..

لحظه هاي ناب خدايي بودن است ..

لحظه هاي ناب خدايي شدن ...

+ نوشته شده در  87/08/09ساعت 19:43  توسط ronak  | 

و لحظه هايي كه بي شك خاكي نيستند ...

لحظه هايي كه آنقدر آرام و مهربان مي شوي كه احساس مي كنم از ظرف وجودم لبريز شده اي .

و لحظه هايي كه احساسم به نهايت شكوفايي اش مي رسد . لحظه هايي از خوبي و زيبايي كه فقط

مي توان آن را .. خدا .. معنا كرد .

لحظه هايي كه اشك مي ريزم براي عالم امكان كه نمي تواند جواب گوي عطش من باشد و لحظه هايي

كه جز خدا ارضا گري براي روح طغيان شده ي من نيست . و او با كمال ميل مسكن مي شود .

و لحظه هايي كه شكوهمند بين ابتداي خزيدن و انتهاي پرواز ساخته مي شوند چه ارزشمندند ..

و تو چقدر ارزشمندي كه اين لحظه ها را برايم باران مي كني و از آن اقيانوسي مي سازي به وسعتي كه

خدا مي تواند در آن شنا كند .

لحظه هايي كه در آغوش سخاوتمندت بالا مي رويم .. بالا و بالاتر .. آنقدر كه براي ادامه ي راه مرا به

دست هاي گهواره شده ي خدا مي سپاري .

و زندگي ام تا به حال اينچنين حضوري قدرتمند را تجربه نكرده است .

و تو كه بالاتر از هر تصوري ..

و من كه از خيال تصور تو لحظه هايم چه خداي گونه مي رود ..

راستي .. تو خود قدرتت و عظمتت را باور مي كني ؟؟

ديگران چه ؟؟ .. نگران مي شوم .. نكند كه بهاي وجودمان را جز به آنچه كه لايقمان است بفروشيم !!

+ نوشته شده در  87/08/09ساعت 19:42  توسط ronak  | 

عيد ؟؟؟!!!!

خونمون بوي شيريني نمياد ... شيريني خانگي ؟؟؟ ... نخودي ؟؟؟ ... ملكه ي بادوم ؟؟؟  .. نه .. هيچ

خبري نيست .. روي هيچ شيريني اي هنوز هيچ پودر پسته اي نريختم .. با تهه چوب كبريتم روي هيچ

شيريني اي خال زعفرون نذاشتم ... نه .. خبري نيست ...

لباس نو ؟؟؟‌!! ... نه .. هيچ لباس نويي نخريدم كه نپوشمشو مرتبش كنم بذارم سر جالباسيو هر روز

برم نگاشون كنمو دختر خاله بيادو بهش نشونشون بدم ... نه .. هيچ بوي لباس نويي نمياد ...

آخي .. سبزم كه نذاشتيم ... هيچ گندم نيش زده اي نمي بينم كه هر روز برم با دستام آب بپاشونم رو

پارچه ي روش تا خشك نشه .. حتي هيچ روبان قرمزي هم نيست كه ببندم دورش ... نه .. نيست ...

خونه تكوني ؟؟!! .. فرش شوري ؟؟؟ .. اصلا كو حياطي كه فرشمونو بندازيم توشو با جارو سيخي كف

درست كنيمو بشوريمو با سيني آب فرشو بگيريم ... خونه بوي تميزي نمي ده ... بوي عيد ... تازه به

خاطر اينكه همه جاي خونه حتي يه ذره لك و كثيفي نبود مجبور بوديم تا يه هفته بعد از غذا ظرفارو

همون لحظه بشوريم ... الان نه ..

حتي ديگه بزرگتري رو هم نداريم كه بريم خونش سال تحويلو همه ي فاميل دور هم باشيم .. ديگه

كسي براي عيدي دست تو جيبش نمي كنه كه بخوام دعا كنم خدايا ازون قرمزاش در نياره ٬ سبز باشه ٬

سبز باشه .... ديگه ريش سفيدي نيست كه دعاي تحويل سال رو بخونه كه مام يواشكي بخنديمو

باز مامانه هم چشم غرمون بره كه هيس ٬ نمي فهمي دارن دعا مي خونن . نه .. هيچ خبري نيست ...

عيد ؟؟؟

نكنه ديگه عيدم نياد ... ؟؟؟ ... !!!!

طفلي بچه هام .. اونا حتي سهمي از همين خاطره هام ندارن ..

 

+ نوشته شده در  87/08/09ساعت 19:41  توسط ronak  | 

بهش نگاه كردم .. هر چند روم نمي شد .. سرشو تو روزنامه فرو كرده بود .. انگار قهر بود ..

جواب بقيه رو مي داد ولي منو ... البته من هنوز چيزي نگفته بودم ولي اون حتي نگام نكرد ...

مي خواستم بگم بابا آخه تو خدايي و ما بنده .. بعد به خودم گفتم زير قولت مي زني كافيه ديگه وقيح

نباش ... هيچي نداشتم بگم .. برگشتم .. حواسم بهش بود .. از گوشه ي روزنامه يه لطفي انداخت ..

قلبم لبخند زد ... صدام زد .. هي من .. بهش نگاه كردم .. روزنامه كنارش بود .. و من تو بغلش ...

دستشو كرده بود تو موهام همون طور كه دوس دارم .. سرمو گذاشتم رو پاش .. بهم لبخند زدو گفت

دوباره تلاش كن .. 

از اين بهتر چي مي شد ؟؟

+ نوشته شده در  87/08/09ساعت 19:40  توسط ronak  | 

از فرياد ها خستم

و چه شيرين آرامشيست آن هنگام كه سكوت آغوشت مي گيرد .. هنگامي كه نا آرامي ها را بر دامنش

گريه مي كني و او با مهرباني خراش فرياد ها را مرهم مي شود ...

بايد كه آرامشي بسازم .. از جنس خلوت و سكوت .. آنقدر محكم كه هيچ حضور تند و فرياد بلندي

آرامشم را به هم نزند ...

و كاش مي دانستم چه حكمتيست كه در وجود خواهان عدم مي شوي و در عدم ٬ خواهان وجود ..

 

+ نوشته شده در  87/08/09ساعت 19:39  توسط ronak  | 

سكوت مي كنم

مي خواهم صداي سوختن قلبم را بشنوم .. باز ..

حرارتش خونم را تبخير مي كند

و چيزي كه نامش اشك است 

 بخار هاي جمع شده ي پشت چشمانم است

كه سرماي فضا بارانشان مي كند 

و قطره خون هايي كه رنگشان را در وسعت چشمانم جا مي گذارندو بي رنگ جاري مي شوند

من مي مانم و چشماني خونين رنگ و قطره خون هاي اشك شده اي كه هزار تكه مي شوند و نابود . 

چه كسي جواب گوي قطره هاي نابود شده ي خون من خواهد بود ؟؟ ..  

كمتر آتش اندازيد .. رگ هايم رو به خشكي مي رود ... تنفسم از دوده در تنگ است ...

كسي رو به مرگ مي رود ...

+ نوشته شده در  87/08/09ساعت 19:39  توسط ronak  | 

خدا در چي توز موتوري :

آره

وقتي دونه پفكاي ۶ سانتيه چي توز موتوري رو به زور تو دهنم بين دو تا لپام نگه مي دارم و بعد با زبونم

نصفشون مي كنم .... احساس خوشبختي مي كنم ...

+ نوشته شده در  87/08/09ساعت 19:38  توسط ronak  | 

نمي دونم چرا چند وقته اين خواب لعنتي هي اصرار داره منو به دنياي خودش ببره

نمي دونم چرا چند وقته كه علم و كتاب و درس اصلا به جاي گرفتن تو مغز من علاقه اي نشون نمي دن  

نمي دونم چرا چند وقته غذاها خيلي خوشمزه شدن ..معده ي منم تند تر كار مي كنه ..

نمي دونم چرا چند وقته هي اين ساز لعنتي مي خواد از دستم سر بخوره .. تمرين مي كنما ..

نمي دونم چرا چند وقته ممنوعه ها جذاب تر شدن .. آخه نكه قبلا ازشون متنفر بودم برا اون مي گم

نمي دونم چرا چند وقته هي تو خيابونو تلفنو اينترنت برام كار پيش مياد ... " كار " پيش مياد ها ..

نمي دونم چرا چند وقته امكانات كم شده .. يني همه چيز براي رشد من فراهم نيست خب ..

نمي دونم چرا چند وقته استخونام خيلي درد مي گيره .. از ورزش نكردن نيست ها .. تشكم بده

نمي دونم چرا چند وقته شكمم خيلي بزرگ شده مشكل ارثيه ها من كه واقعا كاريش نمي تونم بكنم 

اصلا نمي دونم چرا چند وقته كه هي عمرم داره ميگذره ... اينو كه اصلا نمي دونم

واقعا نمي دونم چرا.. فقط مي دونم مشكل من نيستم كه .. همه چيز مشكل دار شده الا من و ما تحتم

اصلا فكر نكنيد كه عمر من داره به هرز مي ره ها .. نه ..  

كاملا مفيد و پر حركته ...

+ نوشته شده در  87/08/09ساعت 19:37  توسط ronak  | 

دلم تنگه .. براي خلوت هاي سه نفرمون

من و تنهايي و خدا ...

+ نوشته شده در  87/08/09ساعت 19:37  توسط ronak  | 

 بيا تا قدر همديگر بدانيم           كه تا ناگه زيكديگر نمانيم

چو بر گورم بخواهي بوسه دادن    رخم را بوسه ده كاكنون همانيم

به اين فكر نكن كه چقدر تكراريه هزار بار شنيديش ... دوباره بخونش .. شايد امروز اون روزي باشه

كه اين شعر يا هر شعر و متن و حرف و نكته ي ديگه اي مي خوان تاثيرشون و دركشون رو به تو هديه

كنن ... و شايد فردا و شايد روزهاي ديگه ...

اين فقط يك مثاله ... هر روز طوري به دنياي اطرافت نگاه كن كه انگار براي اولين بار نظاره گرشون هستي

... اين به تو كمك مي كنه كه فكرت براي ورود تازه ها هميشه باز باشه ...

يني تو به خودت اين فرصتو مي دي كه متنفرهارو عاشق بشي ... ناديده هارو ببيني ... درك نشده هارو

درك كني ... احساساتتو تغيير بدي ...

و هميشه يك نگاه نو داشته باشي ... و هر بار عميق تر و وسيع تر از قبل بنگر

+ نوشته شده در  87/08/09ساعت 19:36  توسط ronak  | 

چكيده :

هر كي هر جا هست يه قدم بياد جلوتر ...

 

+ نوشته شده در  87/08/09ساعت 19:36  توسط ronak  | 

ميشه يكي به من بگه من كدوم منم و بايد كدوم من باشم

ـ مني كه هست و مي تونه هر جوري باشه و شرايط سازنده ي منه

ـ مني كه آرزوشو دارم و ارزش ها سازنده ي اين منه

ـ مني كه مي خوام باشم و علايقم سازندشه

ـ مني كه ديگران مي خوان كه خوب ديگران سازنده ي اونن

ـ مني كه اصلا من نيست و خودش رو فدا مي كنه  ... فداي ديگران فداي شرايط فداي زندگي مني كه

خودش رو فراموش مي كنه

ـ يا مني كه فكر مي كنه همه چي هست ولي هيچي نيست يني مني كه دائم به خودش دروغ ميگه يا

مي خواد حقيقت خودشو بپوشونه

ـ يا مني كه فكر مي كنه هيچي نيست ولي همه چي هست يني مني كه خودش رو باور نداره

ـ يا مني كه فقط زندس ... زندگي رو بوسيده گذاشته كنار و فقط زندس و منتظر روز مرگ ...

ـ يا مني كه فقط يك منه و هيچ وقت يك او نيست .. هست ولي انگار نيست .. هيچ وقت ديده نشده و

نميشه ... همه ي زندگيش فقط منه و فقط يك روز اون يك او ميشه : ... او مرد ...

ـ يا مني كه تا بياد بفهمه كه يك منه همه چيز تموم شده : ... عمرش ...

ـ يا مني كه اصلا اينجا نيست ... يك منه آسموني ... فقط اونو در حال پرواز مي بيني نه هيچ كار ديگه اي

ـ يا مني كه هر چي دست و پا مي زنه يك من باشه نمي تونه .. انگار اون محكوم به هيچ بودنه

ـ يا مني كه مي خواد فقط يك من باشه ولي هميشه يا تو ميشه يا او ميشه يا ما ميشه يا آنها ميشه

يا ...

ـ يا مني كه اصلا نمي دونه چه جور منيه .. اصلا فكر نمي كنه ... اصلا نمي دونه من يني چي ... من ؟؟؟

ـ يا مني كه شايد واقعا يك منه ... يك من خداي گونه ... مني كه واقعا فهميده يك من يني چي .. يك من

از كجا اومده ... يك من بايد چه جوري باشه ... يك من يني جزئي از يك منه بزرگ .. از يك منه واقعي ..

از خدا ...

يا مني كه مثل من توي كلي من گم شده ... نمي دونه چه جوري بايد يك منه واقعي باشه ...

راه كجاست ؟؟؟

حقيقت كدومه ؟؟؟

 

+ نوشته شده در  87/08/09ساعت 19:35  توسط ronak  | 

حالا رو به دوربين

هي زندگي لبخند بزن ... به اندازه ي تمام بشريت بگو سيب ...

ها .. اين درسته ...

حاضر ؟؟

چيك ...

 

+ نوشته شده در  87/08/09ساعت 19:35  توسط ronak  | 

خسته شدم از اينكه اينقدر نگران رفتن ها و آمدن هام

دوست دارم يكم آمدن ها و رفتن ها نگران وجود و حضور من باشن ...

+ نوشته شده در  87/08/09ساعت 19:34  توسط ronak  | 

ا كي دستامو مشت كنم و توي راهپيماييه افكارم فقط شعار بدم :

من مي تونم بدون .. تو و هيچ كس و هيچ چيزي ... يك من واقعي باشم .

 ازش به چيزي بيشتر از يك شعار نرسيدم ... ولي انگار راه همينه ...

 

+ نوشته شده در  87/08/09ساعت 19:34  توسط ronak  | 

كاش اينو بخودم مي فهموندم كه دليلي براي ماندن ندارم ...

تو .. شايد دليل باشي ... تويي كه تنها يك .. تو .. نيست ...

.

و مني كه حتي گاهي از يك من كمترم ...

+ نوشته شده در  87/08/09ساعت 19:34  توسط ronak  | 

گفتي زخاك بيشترند اهل عشق من        از خاك بيشتر نه كه از خاك كمتريم

.

بيچاره ما كه از خاك كمتريم !!!...

 

+ نوشته شده در  87/08/09ساعت 19:33  توسط ronak  | 

هيچي ... هيچ دليلي براي دل گرفتگيم نيست ..

.

دوست دارم باز هم اشك بريزم ...

براي تمام بشريت ...

براي خدا ...

براي خودم ...

براي قناري ها كه نمي تونن بيرون از اون قفساي لعنتي زنده بمونن ...

براي ياس كه همه ي زندگيش بسته به نور سرد خورشيد از پشت پنجره ست و يك ليوان آبي كه من با

بي تفاوتي به پاش مي ريزم ...

براي اون ماهي كوچولوييكه هر روز از سرما تا مرگ پيش ميره و نمي تونه بگه اين آب سرده بخاري رو

روشن كن ...

براي بوي پيراهن تو ...

براي مادر ... براي خواهر ... براي برادر ... براي دوست ... براي تو ... براي من ... براي يك كور با عصايي

پيرتر از خودش و دستي به دنبال سكه اي ...

براي دنيا ... براي تمام دنيا ... براي تمام بشريت ... براي تمام آفرينش ... براي تمام قلبهاي فشرده ...

چشمهاي باراني ... دست هاي پر تمنا ... زانو هاي خم شده ... پشت هاي شكسته ...

براي تمام بشريت ...

براي تمام گذشته و حال و آينده ...

براي ديواري كه ريخت و قلب مادر گرفت ... براي خواب هاي گرسنه ... براي آغوش خالي مادر ...

براي اشك ها ... براي لبخند ها ... براي حسرت ها .. براي آرزوها ... وااااااااااااااااااااي خدا ....

انگار بانيان اشك تمامي ندارند ....

براي تمام آفرينش ...

براي تمام آفرينش ...

عجب صبري خدا دارد ....

 

+ نوشته شده در  87/08/09ساعت 19:32  توسط ronak  | 

رفتي ... بدون اينكه بگي چرا ...

دورتر و دورتر .... اونقدر كه مي تونستم برت دارم بذارم تو جيبم ...

هيچ وقت دوست نداشتم اونقدر دور بشي كه وقتي بخوام اندازتو بگيرم انگشتام به هم بچسبن ..

نمي دونم چرا اون دورا مكث كرده بودي ... ديگه صدام در نمي يومد از بس داد زدم

هي ... چرا ايستادي ... ؟؟؟؟

واي چقدر خسته بودم ... حتي يك ميليمتر فاصله ي بين انگشتام باز تر نشد و يا حتي بسته تر ...

من بر گشتم ... نبايد مي ديدمت ... نمي دونم هنوز اونجايي يا نه چون ديگه نمي بينمت ...

چه همه راهو اومده بودم ... باورم نمي شد ...

سوار شدم چون خسته بودم و آنچنان با سرعت كه همه ي خاطرات راهو خط خطي مي ديدم

خونه .... خودم ... اوه ... يه دوش خنك ... صفر صفر .... و زندگي دوباره ...

+ نوشته شده در  87/08/09ساعت 19:31  توسط ronak  | 

كوچيك بودم .. اونقدر كه به راحتي تو بغل جا مي شدم

نصفه هاي شب زيركانه جيغ مي زدم يني من دارم خواب بد مي بينم ...

بعد مامانم بيدار مي شد ... با شتاب ميومد طرفم و مثلا منو بيدار مي كرد و بهم يه ليوان آب مي داد

و بعد نقشم عملي مي شد و اون پتوشو مي زد كنارو منو به آغوش گرمش دعوت مي كرد ...

توش گم مي شدم ... گرم بود ... نرم بود .... آروم بود ... مادر بود ......

بي منت و بي چشم پاسخي .... بي آنكه از من چيزي بخواد ... فقط هديه مي كرد ... آغوش گرمشو

.

واي كه چقدر دلم تنگه ... كجا رفتن ؟؟؟؟ ... جاش چي اومده ؟؟؟؟؟ ...

.

چه ساعت هاييكه زير پاهاش زير اون ماشين بافتني با وزنه هاي ماشين بازي مي كردم بي آنكه يك بار

بگه هي ٬ تو كه از عالم فارغي و فقط به اون وزنه ها كه آدماي دنياي تو شدن فكر مي كني دارم براي تو

زحمت مي كشم .....

.

هر وقت چشم باز مي كردم تو بودي .. رو به روم بودي وقتاييكه مي خواستي با دستاي پر مهرت باز هم

هديه اي رو تقديمم كني ... كنارم بودي وقتاييكه احساس تنهايي مي كردم ..... پشتم بودي وقتاييكه

نياز به حمايت داشتم ... و بغلت بودم هميشه و هر كجا كه نكند سنگي خراشي بيندازد ....

.

ازت گله مي كنم .. محبت هاي بي چون و چراي تو خيلي منو پر توقع ساخته .... و الان جاي خاليشون

تا اعماقم مي سوزونم ... ديگه كجا پيدا كنم آغوش منتظري كه بي توقع برام باز باشه .... آغوشي كه

براي جا گرفتن در اون و براي لحظه اي آرامش نخوام كه هفت خوان و برآورده كردنه هزار خواسترو رد كنم

آغوشي كه بتونم شونه هاشو خيس كنم و فقط لبخند ببينمو و سكوت بشنوم ...

.

خدايا آغوش باز شده و پر مهرتو مي بينم ولي ...

باشه .

+ نوشته شده در  87/08/09ساعت 19:31  توسط ronak  | 

براي خدا :

مي بيني ... مي بيني كه چگونه بي تابمت ؟؟؟ .. آره .. باور كن ... اين قطره هاي شور شيرين از تمناي

تو جاريست ....

براي تو كه با تمام وجود جاي خاليت را در تمام آنچه كه از من است احساس مي كنم ...

و چقدر بي فاصله نمايان مي شوي .... چقدر نزديك ... چقدر مهربان ... چقدر بي وقفه مي توانم آرامش

را جايگزين حس كنم ... فقط با اشارتي ... بي ناز و چون و چرا ...

امشب براي تو .... فداي تو ... وقف تو ...

بپذير لبخند پر سپاس و ستايش مرا ....

كجا دراز مي كنم كاسه ي گدايي محبت را وقتي دستان پر محبت تو در جستجوي كاسه ي من است ؟

شايد اندازه و ارزش سخاوتت را باور نمي كنم !!! آخر مگر گدا چه مي خواهد ؟؟؟

من در جستجوي سكه اي پنچ ريالي و تو دسته هاي اسكناس را باران مي كني .....

خداوندا ... مرا شفاعتي كن در پيشگاه خودت ... از تو محبوب تر كجا ٬ كه پيش فرستم براي بخشش ؟؟

خداوندا ... كدام صفتت را براي من جاري مي سازي .. عدالت يا كرامت ؟؟؟

واي .... تمام شوم اگر بخواهي براي اعمالم عادل باشي ... فقط بخشش بي كران توست تنها اميد من .

ممنون ... به اندازه ي بي نهايتت ....

فقط همين ٬ كه جسمم اينجاست و روحم در تمناي پرواز ....  

 

+ نوشته شده در  87/08/09ساعت 19:30  توسط ronak  | 

سكوت ...

به احترام اين هديه امشب همه ي من ها سكوت مي كنيم ..

همه چشمامونو مي بنديم و فقط اونو شكر مي گيم ....

خدايا به اندازه ي تمام تو ٬ شكرت .. اين رو بپذير از تمام من ها ...

+ نوشته شده در  87/08/09ساعت 19:28  توسط ronak  | 

يه ليوان آب لطفا ... خدا ببخشيد بي زحمت مي شه از تو آشپزخونه ي لحظه ها يه ليوان آب بدي ؟؟؟

آره ... خيلي شيرينه .. داره گلومو مي زنه ...

خوب خدا يه ذره متعادل تر .. آشپز كه دو تا نشده !!

+ نوشته شده در  87/08/09ساعت 19:26  توسط ronak  | 

خدايا حس مي كنم ورود آدما به زندگيم توي شرايط مختلف فقط مي تونه يه هديه از طرف تو باشه !

حالا مي فهمم كه چرا ميان و ميرن ... چون هر كدوم فقط براي همون شرايط هديه شدن ...

و يه زماني ميرسه كه ديگه به اونا احتياجي نيست .. و نياز شرايط جديد ٬ يه آدم جديده متناسب با

همون حالات روح ٬ فضا و نياز ها ....

پس چه اصرار احمقانه ايه ٬ پافشاري براي تداوم وجودشون توي زندگي ...

اونا بايد برن ... ماموريتي كه خدا بهشون داده تموم شده ... چرا اسيرشون مي كنم ؟؟؟؟

ماموريت هاي يك ماهه ٬ چند ماهه ٬ چند ساله ٬ يك روزه و ماموريت هاييكه براي يك عمر انتخاب مي

شن .. و چه مسئوليت سنگيني ! انتخاب ٬ ورود ٬ و ايفاي نقش براي يك عمر !!

خدايا كمكم كن بتونم براي روح ٬ زندگي و دنياي ديگر ها بهترين هديه باشم .

 

+ نوشته شده در  87/08/09ساعت 19:26  توسط ronak  |